شیرازه بندها همه در باد میدوند در چالشی عقیم که دفتر نمی شود
مردن زبوسه ای و تولد زبوسه ای هربار باتو میشد ودیگر نمی شود
زین راستی امید گریزی نمانده است چرخی بزن که جاده مدور نمی شود
هر آن قطاری از قلم و رنگ می رسد آه از ملاحتت که مصور نمی شود
سقای آبروی منی این منم که باز سیراب گشته شهر و لبم تر نمی شود
حیف از امید نامه بر پیر شهرمان یک عمر نامه برد و کبوتر نمی شود
شبهای شعر دانشگاه (عاصم اسدی)
شاعری که توسط منزوی کشف شد ولی ترجیح داد شناخته نشود
بیت اولش واقعا دیوانه کننده است ...عاشق جهنمی است که کیفر نمی شود
دلم هر روز برای اون روزها تنگ می شود
معرفی نامه را نوشتم و دادم تایپ بشه .وقتی برای امضا رفت پیش مقام مسوول برگشت داده شد می دونید چرا
اسم کوچک من را حذف کرده بودند و گفتند معرفی نامه را بدون اسم کوچک این خانم تهیه کنید .بعد هم منو صدا کردند که خودتان را کامل معرفی نکنید (از ذکر نام کوچکتان خودداری کنید) متعجب معرفی نامه را گرفتم .
عصر آن روز هم زنگ زدند و گفتند اصلا شما روی آن نامه اقدام نکنید ما یه نفر دیگر رو به عنوان نماینده معرفی می کنیم.
نمی دونم واقعا اسم رزا خدشه ای به شئونات اسلامی می زنه که باعث آبرو بری یک وزارتخانه می شود
همین چند روز پیش بود که حالم انقدر بد شد که کار به اورژانس و .... کشید.
سه شنبه صبح یه برنامه ای بود که به دلیل وجود دوستانم ترجیح دادم برم .بعد از کار هم کلاس داشتم و قرار بود با یکی از دوستام بریم که آخرین لحظه منصرف شد و من تنها رفتم به کلاسی که دو جلسه ازش گذشته بود ولی برای من جلسه اول محسوب می شد . از اونجایی که می خواستم برای استاد گل بگیرم مجبور شدم یه مسیری رو بدوم تا به گل فروشی برسم .خلاصه یه سبد گل خریدم و رفتم کلاس . خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود.هیچ کس رو توی کلاس نمی شناختم.یه جایی نشستم تا استاد اومد . چند دقیقه ای ازکلاس نگذشته بود که احساس کردم دستام یخ شده و ..... از جام بلند شدم رفتم چند تا قند برداشتم که با خوردنش پیشگیری کنم ولی قبل از اینکه کاری بکنم سقوط ازاد کردم و بیهوش شدم.
نمی دونم چقدر گذشت ولی بعد از اینکه طعم آب قند رو حس کردم ُواکنش اساسی نشون دادم ....
کلاس به هم ریخته بود و حال من خیلی بد بود .کمی که حالم جا اومد کلی خجالت کشیدم
همه نگران شده بودند هر کسی یه کاری می خواست بکنه وخلاصه اورژانس اومد و رفتم بیمارستان .و..
چه دسته گلی به اب دادم خیلی خجالت می کشیدم ولی استاد کلاس تو اون شرایطی که من افقی بودم گفت جلسه دیگه یکشنبه حتما بیا
اون موقع کمی حرفش به نظر بی ربط می اومد ولی بعدکه حالم بهتر شد خیلی خوشحال شدم که اصرار کرد برم
هوای زیبای بهاری مرا به سالهایی برد که سراسر شور و شوق بودم.شبهای شعر جشنواره ها
روزهایی که برای نوشتن کتاب با بچه ها تلاش می کردم .ساعدباقری عبدالملکیان سهیل محمودی فاطمه راکعی چقدر حمایتمان می کردندروزهایی از جنس آب
امروز دلم برای آن روزها خیلی تنگ شده است.
خیلی وقته که از کسی خبری ندارم چند تایی را در تلویزیون چند وقت پیش دیدم ولی ...
غزلهای ناب چکاوک شباهنگ امیری .......و روز های کودکی مجله جوانان وکل کل بچه ها
می نویسم غزل و باز غزل در وصفت چه کسی گفت که در دفتر شعرم جا نیست
خورشاهیان ُپژک صفری ُسلیمانی ُاحمد رضا احمدی ُحامد ناصری .ووو کسانی که در جای جای ایران برای مجله جوانان شعر می فرستادتد. با اینکه ندیدمشان ولی با شعر هایشان زندگی کردم
یادم می یاد اولین شعری که به نامم در مجله جوانان چاپ شد یه طرح بود
بی قرار
چقدرکبوتران چشمانت بی قرار پروازند
نمی دانم در کدامین کشتزار دانه پاشیده اند
سیامک بهرام پرور